نامه ای ازیه گم شده

گم شدم

سرگردونم

دیگه قدرت تشخیص خوب روازبدازدست دادم

نمیدونم بایدچی کارکنم

نمیدونم چه کاری عاقبش چیه

نمیدونم جرااینجوری شدم

چرابه اینجارسیدم 

دیگه خودمومیشناسم

یه خودم اعتمادندارم

نمیدونم چی درانتظارمه

ازهمه جاناامیدشدم

فقط یه امیدواسم مونده

خودم میدونی که توتنهاامیدمی

احساس میکنم برگشتم به سالهاپیش

اون سالهای تنهایی که نداشتمت

توبامن بودی وندیدمت

احساس میکنم بازم کورشدم

نوربه چشمام بده

توان به پاهای خستم

یه ذره فقط یه ذره قدرت به دستهای ضعیفم

پیدام کن...

/ 4 نظر / 5 بازدید
مهدی

سلام مرسی بابت حضور پر مهرتون خوب هستید ؟ واقعا شرمنده ام کردید شما همیشه به بنده لطف دارید راستی یه مطلب چرا نوشته هاتون همه با قلم مشکی هستن برای خوندنش باید متن رو بلوکه کنیم البته نوشته های شما هر طوری که باشه عالیه و از خوندنش لذت می برم همیشه سبز باشید و برقرار [گل][گل]

مهدی

کاروان مي آيد از شهر دمشق بر سر خاک شه سلطان عشق کاروان با خود رباب آورده است بهر اصغر شير و آب اورده است کاروان آمد ولي اکبر نداشت ام ليلا شبه پيغمبر نداشت کاوان آمد ولي شاهي نبود بر بني هاشم دگر ماهي نبود اربعين حسيني تسليت باد

مهدی

من از اشکي که ميريزد ز چشم يار ميترسم از آن روزي که اربابم شود بيمار ميترسم رها کن صحبت يعقوب و دوري و غم فرزند من از گرداندن يوسف سر بازار ميترسم همه گويند اين جمعه بيا اما درنگي کن از اينکه باز عاشورا شود تکرار ميترسم

آرزو

سلام دوست خوبم وبلاگ با موضوع _دخالتهای بیجای خانواده ها_ بروزه منتظر حضور گرمت هستم موفقیت پشت قدمهات